" LOVE دل بارون زده STORY "
L O V E STORY
هر وقت توی یه موقیت بد قرار گرفتین و احساس بدی داشتین ... توی اون لحظه به این فکر کنید که چقدر میتونست بدتر از این باشه ... طوری که آرزو میکردید ای کاش توی این موقعیت باشید که الان هستید و ازش ناراحتید... باز اومدم ... دلم واسه آپ کردن تنگ شده بود ... باز می خوام بنویسم .... هر آدمی توی زندگیش به آرامش می اندیشه ... و به هر دری میزنه تا به این آرامش برسه .. هر کس به طریقی میخواد به دستش بیاره ... یکی فکر میکنه با ثروت میشه به آرامش رسید ... یکی با کار.... یکی با همسر و فرزند خوب.... یکی با علم ... یکی با ... خلاصه هر کسی دوست داره به یه طریقی به آرامش برسه و اون راهی که فکر میکنه درسته و میتونه به آرامش برسوندش رو انتخاب میکنه و به هر دری میزنه و تلاش میکنه... این همه دویدن ها ... هر کدوم تا یه حدی به آرامش میرسند ... اما تمام اینها فقط در کنار یک چیز به آرامش واقعی میرسه... الا به ذکر الله تطمئن القلوب... شاید بعضی ها حرف من رو قبول نداشته باشند ... بهشون حق می دم... چون تا وقتی مزه ی این آرامش رو نچشند نمیتوند درک کنند ... شب است ... تاریک و سرد ... هر کس در پی زندگی اش در حرکت است ... زندگی اش ... !!!! پس زندگی من کو ...! منم زندگیمو میخوام ... گم کردم زندگیمو... ثانیه ها تندِ تند در حرکت اند ... ولی من در سکون ... حتی پلک هم نمیزنم ... مات و مبهوت و خیره فقط نگاه میکنم ... به آدما ... به رفت و آمد ها ... به کاراشون ... به حرفاشون ... تمام اجسام و موجودات اطرافم با سرعت در حرکت اند ... اما ... اما من در سکون ... سکوت و ... خاموشی ... بعضی اوقات از این سکون و سکوت خسته میشم ... دوست دارم مثل بقیه در حرکت باشم ... بلند میشم .. حرکت می کنم... اما انگار فقط حرکت میکنم.. بدون یه حس جدید... بدون یه علم جدید ... بدون یه فکر جدید ... دوباره میشینم ... دوباره سکون ... سکوت ... خاموشی .... تنهام... تنهایِ تنها .... با کوله باری از سوال های بی جواب که توی ذهنم نقش بسته... پُر از راه های پُر پیچ و خم موندم از کدوم راه برم ... کدوم راه درسته ... کدوم راه به مقصد میرسه ... مقصدی که سرشار از آرامشه . . . . . سرگردونم... نمی تونم کارای آدمارو درک کنم... دروغ ... غیبت ... تهمت ... خیانت.. سر هم کلاه گذاشتن ... حسادت .... بی تفاوتی نسبت به هم ... دل شکستن ... نفرت ... و خیلی راحت و عادی با این کاراشون کنار اومدن... خسته ام .... خسته ی خسته ... آدما چرا اینجوری شدن ... با دل هاشون چیکار که نکردن ... دلی که جای مهربونی ... گذشت ... امید ... عشق ... علاقه ... و ... بود الان جای چی که نشده .... مواظب دلمون باشیم ... در میانِ دیگرانی تنهایم گذاشته ای که از من دورند بانو ! نگاه من به آن ها نگاه ستاره است به چراغ های شهر آن ستارگان بی عشوه ی کم سو ساکنان برزخ اند . پرستوی عاشق اگر اوج گرفتی حواسم را پرت نکن باید صد و یکی صدو یکی نامت را بگویم تا تو بیایی ! بانو هشتاد و هفت ؛ بانو هشتادو هشت ؛ های بانو ! گفتم هشتادو هفت یا هفتاد و هشت ؟ تمام پروانه ها قاصدک بودند. به هر قاصدکی راز چشمانِ تو را گفتم پروانه شد. تمام پروانه ها اَدای چشمانِ تو را در می آورند چون, بغض مرا دوست دارند. 














سلام من را به آسمانی ها برسان
و بگو زمین جاذبه ی عجیبی دارد








