تبليغاتX
"LOVE STORY"

"LOVE STORY"

L O V E STORY

 

"نمی خوام بری"

 

. . . یه بارمنم ببین . . .

 

یاد حرف یه غریبه

(کسی که خواست رابطمونو خراب کنه) 

افتادم که چندوقت پیش بهم گفت:

"زیادی مطمئنی...

جوجه هارو آخرپاییز میشمرن..."

یعنی الان آخرپاییزمنه؟!....

...اون اونقدر برات مهم بود که

حالا منو نبینی...

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 11:58 توسط | |

 

تا گرم آغوشش شدم

خیلی زود فراموشم کرد...

انگارنه انگار که . . .

گناه من شد بهانه . . .

تقصیر تو نیست

من به زور موندم

حالا هم  . . .

ظاهرا خواستن یه طرفه است

خواستن هام واسه موندن منو کمرنگ کردوهیچی...

تمناهام شکوه دوست داشتن روازبین بردوهیچی...

"دنیای وارونه"

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 11:49 توسط | |

 

گاه  دوست داشتنها آنقدر کوچک میشود

که براحتی از دلش می روی. . .

گاه خواستنها آنقدر ناخواستنی میشود

که خواستنت برایش غیر ممکن میشود . . .

گاه رفتن آنقدر آسان میشود

که رفنتنت نادیدنی میشود . . .

گاه عشق آنقدر معجزه می کند که

 تو گناهان را نمیبینی

اما گناهان تو به چشم میاید . . .

گاه آنقدر به خوشی دل میبندی

که ناگهان برمی خیزی

وباور نداری هرآنچه بوده

خوابی بیش نبوده . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 10:48 توسط | |

 

میگن وقتی عشق باشه بدی وجود نداره

اما اگه نباشه. . .

حتی خوبیهاتم بدی میشه . . .

اونوقته که دیگه تنهایی . . .

دیگه هیچکی تورو نمیبینه

چشاشو میبنده و ازت میگذره

اونقدرراحت که حتی تصورش روهم نمیکردی  . . .

توچطور میتونی بگذری ؟!

ازاون همه حرف . . .

ازاون حس آرامشی که وقت باتوبودن با منه....

ازخلوتهامون تو کوچه باغها....

من باندازه هرثانیه هزاران خاطره دارم

حق ناراحت شدن رو به من هم بده . . .

من هیچی نمیبینم اما . . .

هنوز زمزمه کردن این شعر در گوشم یادمه:

اینقدرتورو دوست دارم

که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست نداره

اینقدربرات میمیرم

 قدر یه دنیا خوبی قدرهزارتاستاره

 . . . . . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 20:28 توسط | |

 یادت هست؟ . . 

من از نبود عشق نالیدم وتو انکار کردی . . .

من از گریه تنهاییم گفتم وتو انکار کردی . . .

آری...

یادت هست.... 

من از رفتن ناگهانی میگفتم و تو انکار کردی . . .

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 18:45 توسط | |

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 17:42 توسط | |

 

من پنجره بر دوش

          بدنبال نسیمم . . .

 . . .

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 17:33 توسط | |

 

 

پلک های پنجره با وزش نسیم بسته میشود و

قلبهامان دوباره سایه به سایه بدنبال خورشید رفته واز پا می افتد.

دیگرتوانی نیست تا بتوان دستهای سخاوت پنجره راگشود.

سبدسبد سعادت از آسمان فرو میریزد

ولی هیچ دستهامان را بلند نکرده ایم

تا خوشه ای برای خود در تاقچه ی کوچک تنهاییمان بگذاریم

باشدکه شاید دوباره دوست به هوای آن از کوچه باغ سیب ما گذر کند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 15:6 توسط | |

 

 

امشب دوباره با خیال تونجوا میکنم

آروم و تنها

فقط باتو . . .

به چشمام نگاه کن

دوونه های اشکم روبشمار

وباور کن اون چیزی روکه باتو میگم:

"تنهام نذار"

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 0:1 توسط | |

 

وقتی دستانم ازدستانت دوراست

تنهایی نزدیک است

وغم با دلم همخانه است

وچه تنها می مانم بی تو . . .

توازجنس آسمانی

ودستانت به وسعت آسمان . . .

وچه آرامم درکنار تو

بامن بمان چرا که به بودنت محتاجم...

دوستت دارم از زمین تا به خدا  

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 22:32 توسط | |